شکستن توی زندان تو جرم است
ورود به خیابان تو جرم است
کدامین منطق بی منطقی گفت
غنی سازی چشمان تو جرم است؟
+
نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
بیا تا دستامونو به هم بدیم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
بلند شد و لباس هایش را تکاند
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
دستهای آشنایی با تمام عاشــــــــقی
روی سقف آسمان نقش کبوتر می زند
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
با سلام، وبلاگ ناپرهیزی با دو غزل به روز شد.
برای خواندن غزل های خانم سیده زهرا بصارتی لطف بفرمائید انگشت مبارک را به روی موشواره کمی فشار داده البته نه به مقدار زیاد!!! و دو غزل را یک جا با هم با یک نفس بخوانید.!!!قابل ذکر است که اگر صدایتان خوب نیست توی دلتان برای خودتان بخوانید!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
کبریت را کشید، می خواست آتش بزند...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
دلم دست خودش را زود رو کرد
کمی انگار فکر آبرو کرد
نشست و بی خیال حال زارم
بلوز مشکی غم را اتو کرد
+
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
اتاق در هیجانِ پریدن از دیوار
دوباره حدس زدن، شوق دیدن از دیوار
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
تمـام جاده ها را گشــــــته بودم
ولی عمری فقط سرگشته بودم
هدف، تنـها رسیــــدن بود امــــا
تمـام راه را برگشـــــــــــته بودم
+
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 4:30 قبل از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|
«اگر قرار بود من هم مثل تو فکر کنم، خدا من را نمی آفرید.»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط مجتبی کنعانی
|